سفارش تبلیغ
صبا

افسون


زیباترین اشعار عاشقانه معاصر
پروانه سراوانی
سودابه سراوانی
مینا سراوانی
مختاررنجیده
حامد ابراهیم پور
روح الله رجبی
فراخوان های ادبی
انجمن نیماژ
راشین گوهرشاهی
مجتبی طالبی
سعید بیابانکی
سید مسعود حسینی
محمد یزدانی جندقی
توآلاچیق-زهرا راه گل
نادر قیروزی
مرتضی روحی
مژگان یادگاری
محمد نجفی
وجیهه ابراهیمی نژاد
سید حسن حسینی تیل آباد
علی قزلسفلو
زهره چورلی
حمید میرزایی
مسلم فدایی
داریوش معمار
محسن حیدریان فرد
باشگاه شاعران و هنرمندان دانش آموز
آرمینه کاظمی
مجتبی نیازی
سید جواد طباطبایی
م.مهرگان(مرتضی حالی)
بیتا عرب زاده
مریم محمدیان
فروغ جهانتیغ
منا جان محمدیان
رحیم رحیمی
علی اصغر کیانی
نیلوفر محمودی
رضا محمدی
عنایت«چنار»
سید مهدی جلیلی
داوود خان احمدی
مرتضی قلی زاده
عبدالصابرکاکایی
{mehdi f {mangos
علی اکبر آغاسیان
کارگروه شعر
وبلاگ های ادبی
سید مهدی موسوی
سایت جامع ادبی ایران
مجمع شعرای اهل بیت
محمد علی بهمنی
جایزه ی ادبی ایران
کتابخانه ی مجازی ایران
اشعار من در شعر نو
پایگاه ادبی متن نو
pardeyekhial
اشعار من در شعر ناب
پایگاه خبری حوزه ی هنری
پایگاه مجلات تخصصی
سایت شاعر
اشعار من در سایت جامع ادبی ایران
انجمن شاعران و نویسندگان طراز سخن
انجمن ادبی حافظ گنبد کاووس
ماشاالله جهانتیغ
شراب خون
احمد سوسرایی
بهمن نشاطی
شایگان♥®♥
عشق نردبانی برای لمس رویا ها

 

 وقت شکنجه کردن یک مرد پاپتی است

این طرز فکر در سر ما بمب ساعتی است

این طرز فکر از هیجانی نهفته است

اوحرفهای گفتنی اش را نگفته است

-:چوپان که بودم از هیجان داد می زدم

هی بر سر زمین و زمان داد می زدم

احشام تحت سلطه ی من ، گوسفندها!

من شاه بوده ام نه شبان ، دادمی زدم

هی گوسفندها به دل رود می زدند

من هم شبیه جانوران داد می زدم

یکروز عصر دختری از رود می گذشت

گفتم:نرو...که غرق...بمان ...داد می زدم

رفت و به دست و پازدن... افتاد از نفس

من نیز دل زدم به پریشانی ارس

او یک پری است در دل این موجهای تند

قدش بلند دامنش اطلس و مو بلوند

من هیچ وقت دختر زیبا ندیده ام

دیدم ولی شبیه پریها ندیده انم

بر روی دستهای من از رود می گذشت

خانم موبایلتان زده آهنگ شیش وهشت

-(مکثی کشیده ,مرد در اینجا مردد است-)

در بین جمع گفتن این چیز ها بد است

خانم شما!که گوشیتان زنگ می زند

روزی سگی به سمت تو هم سنگ می زند  

-(مکثی دوباره مکرودروغ آفریده شد

هی جمله های منطقی اش تند چیده شد)

-:آری به روی دستهای من ازرود می گذشت

آهسته بردمش به کناره به سمت دشت

لب برلبش گذاشتم انگار مرده بود

لب بر لبش گذاشته چون آب خورده بود

(وجدان...صدای جیغ پیانو، صدای درد

یک اعتراف...شهوت بی اختیارو مرد‍‍‍)

-:نه روی دستهای من او جان سپرده بود

ازبس که بازوان من او را فشرده بود

-:[سنگش زنید این هیجان پایدار نیست

الآن که وقت تبرئه درپای دار نیست]

-:سنگم زنید ، شیوه ی مهمان نوازی است

آدمکشی برای شما عین بازی است

من بره ام که گرگیتان را چشیده ام

من سفره ها بزرگیتان را چشیده ام

سگها همیشه پای مرا لیس می زدند

-[هی سنگ و سنگ بر سر سادیسمی زدند

چوپان نبود بره ای از جنس گرگ بود

گرگی که گله را به تباهی کشانده زود

چوپان به یک توهم مفرط دچار بود

چون بمب مرگ در صدد انفجار بود

شیطان...صدای حنجره ی خوکی الکس

شهوت...جنون...شراب ...پراکندگی اکس

هی سنگ وسنگ برسراو سنگ می زدند

همسایه های دور و بری زنگ می زدند

ابلیسها به معرکه وارد شدند و بعد

 با خون تمام محوطه رارنگ می زدند

بارقص نور در هیجان ...انتشار وهم

دیوانه وار ساز بد آهنگ می زدند

مکثی کشیده ]-:مرده ای آتش گرفته است

خاکسترش به رود ... [دم از گنگ می زدند

یک لحظه بعد حکم به اجرا درآمدو

 خون و اجاق و دود به هم چنگ می زدند

 بعدش تمام شهر پراز روزنامه شد

هی مجریان بخش خبر ونگ می زدند:

‹‹مردی که از توهم یک دشت خسته بود

در باغهای اکس و ال اس دی نشسته بود››


ارسال شده در توسط محمدحسن زاده